تبلیغات
بخش پارود)( ==)( هر چی بخوای توش هست - داستان آموزنده
 
بخش پارود)( ==)( هر چی بخوای توش هست
ایران من بلوچستان من
                                                        
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : .
نویسندگان
نظرسنجی
نمره چند به وبلاگ میدی









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

كد موسیقی برای وبلاگ

1390/10/1 :: نویسنده : .

.نایت اسکین.:

پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید هنگامی كه پل از اداره اش بیرون 

آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد كه دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد. پل نزدیك

ماشین كه رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، 

پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است". پسر

متعجب شد و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این كه

دیناری بابت آن پرداخت كنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای كاش..."

البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزویی می خواهد بكند. او می خواست آرزو كند. كه ای كاش او

هم یك همچو برادری داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:

" ای كاش من هم یك همچو برادری بودم."


 پل مات و مبهوت
به پسر نگاه كرد و سپس با یك انگیزه آنی گفت: "دوست داری با هم تو ماشین یه

گشتی بزنیم؟  بله، دوست دارم."

تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی كه از خوشحالی برق می زد،

گفت: "آقا، می شه خواهش كنم كه بری به طرف خونه ما؟"

پل لبخند زد. او خوب فهمید كه پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان

دهد كه توی چه ماشین بزرگ و شیكی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر

گفت: " بی زحمت اونجایی كه دو تا پله داره، نگهدارید."


پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت كه پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر

نمی گشت. او برادر كوچك فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روی پله

پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره كرد :

" اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه كه طبقه بالا برات تعریف كردم. برادرش عیدی

بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نكرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه

خواهم داد ... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید

رو، همان طوری كه همیشه برات شرح می دم، ببینی."


پل در حالی كه اشكهای گوشه چشمش را پاك می كرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در

صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، كنار او نشست و سه

تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند  





نوع مطلب :
برچسب ها : داستان، داستان آموزنده،
لینک های مرتبط :




1396/04/11 03:57 ب.ظ
I comment when I especially enjoy a post on a
site or I have something to valuable to contribute to the discussion. It's
triggered by the fire communicated in the article I read.
And after this article بخش پارود)( ==)( هر چی
بخوای توش هست - داستان آموزنده.
I was actually excited enough to drop a commenta response :-) I do have 2 questions
for you if it's allright. Could it be simply me or do a few of these
remarks appear as if they are left by brain dead visitors?
:-P And, if you are writing at additional social sites, I'd like to keep up
with everything new you have to post. Could you list every one
of all your social sites like your linkedin profile, Facebook page or twitter
feed?
1396/02/19 04:45 ب.ظ
You could definitely see your skills within the paintings you write.

The arena hopes for more passionate writers like you who aren't afraid to mention how they believe.
Always follow your heart.
1396/02/1 04:10 ب.ظ
If some one wants expert view concerning blogging
then i recommend him/her to pay a visit this web site,
Keep up the fastidious work.
1396/01/18 09:56 ب.ظ
Whats up this is kind of of off topic but I was wondering if blogs use WYSIWYG
editors or if you have to manually code with HTML. I'm starting a blog
soon but have no coding expertise so I wanted to get guidance from someone with experience.

Any help would be greatly appreciated!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر